وقتی به خودمان می نگرم ، می بینم من و تو خیلی از هم دور هستیم .
تو در جزیره های دور دست هستی در حالی که من بدون قایق کنار ساحل ایستاده ام....
تو در اعماق بهشت خانه داری در حالی که من با کوله باری از گناه در صف جهنم ایستاده ام.....
من هیچ گاه نخواهم توانست دستان تو را گرفتن ؛ زیرا دستان من کوتاه تر از آنند که به آسمان برسند!
تو می دانستی من بالی برای پرواز ندارم پس در افق ها خانه کردی !!! می خواستی از من دوری کنی !
گاهی احساس می کنم ما مانند خط های موازی هستیم که هیچ گاه به هم نمی رسیم !
ولی نه !!! این ها بهانه اند ... برای رسیدن به تو حرکت می کنم ... من به حرکت کردن محکومم ...
اگر باشد برای تو آب اقیانوس ها را خشک می کنم .... اگر باشد برای تو بهشت را جهنم و جهنم را بهشت می کنم !
اگر باشد بلند ترین نردبان ها را به سوی آسمان می سازم .... ولی از تو نمی گذرم ...
با این که یک خط صاف هستم ، برای اولین بار قانون موازی ها را می شکنم ...
قانون شکنی می کنم و به سمت تو می آیم ... تو که تمام من هستی ... تو ... تو ....
به سمت تو می آیم و با قدرت عشق دستانت را می فشارم ....
نویسنده:رویا